|
روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم جان که از عالم علوی است ، یقین می دانم رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک دوسه روزی قفسی ساخت اند از بدنم ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست به هوای سر کویش ، پر و بالی بزنم کیست در گوش که او میشنود آوازم؟ یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟ کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟ یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم؟ به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم می وصلم بچشان ، تا در زندان ابد از سر عربده مستانه به هم در شکنم من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم تو مپندار که من شعر به خود می گویم تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم شمس تبریز ، اگر روی به من بنمایی والله این قالب مردار، به هم در شکنم مولانا احساس بدبختی مزمن بهم دست داه!!!!! آخه امسال تنها کسی که اول مهر داره منم!!!!!! حالا بدبختی من اینجاس که یه خواهر (هدی) و داداش و شوهرخواهری دارم که این موضوع رو دارن از اول تابستون به من یادآوری می کنن!!! اینم نمایی از مینی بوس مدرسه ی ما : ( باور کنید از لحاظ شلوغی فرقی با این نداره! فقط اینجا دختر و پسرا قاطی ان که ......) + نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 21:18 توسط بشرا |
|